تبليغاتX
در بزم و رزم زندگي
سلام .

کسی نبود سر به سرش بذاریم . گفتیم یه حالی به بچه های وبلاگی بدیم.
به خاطر همین سر صبح نشستم قسمت پیوندها رو با یه برداشت شخصی و البته خیلی خلاصه به روز کردم .
----------------------------------------------------------------------------------------------------
در ضمن این کار اصلا دموکراسی بردار نیست و من هر چی دلم خواسته نوشتم .
نمی دونم کسی رو از قلم انداختم یا نه ....
+ نوشته شده در 86/08/29ساعت توسط امیر |

خستگی مفرط قدرت نوشتن همین چند خط رو هم از آدم می گیره .
فکر کنم اگه هزار ساعت هم بخوابم افاقه نکنه . فشار کاری وا قعا بد جوری فشار می یاره !!!
پروژه ای که قرار بوده 1 سال پیش نصب بشه هنوز سر و ته نداره ، طرف قرار داد هم که یکی از ارگان های دولتی هست ، جرات پس گرفتن پروژه رو نداره چون نتیجه اولش زیر سوال رفتن مدیریت خودشونه

حالا فرض کن تو این گیر و دار یه نفر ساعت 3 بعد از ظهر زنگ بزنه و بگه : " امروز ساعت 4 امتحان میان ترم داریم "واقعا موندم ازش تشکر کنم یا فاتحه بخونم به احساس مسئولیتش ! و تازه سر امتحان استاده بهت گیر بده که تو اصلا کی هستی و داری به جای کی امتحان می دی ؟ نتیجه امتحان هم که خب مشخصه و بستگی به زحمت بچه ها داره .

 الان 4 ماهی میشه که نرفتم خونه و بدجوری احساس خستگی میکنم.
 پ.ن :
طرف مورد منازعه نه مشاهده شده نه شناسایی ،اصلا شاید مورد مذکر باشه !!!
نظرات ....... هم مربوط به یکی از عزیزترین بستگانم هست که برام خیلی عزیز و محترمه .
+ نوشته شده در 86/08/24ساعت توسط امیر |

خیلی سخته شروع کردن این مطلب و یا پیدا کردن جمله ای برای آغاز چرا که همه نوشته هایی ست برای هیچکس . و تازه اگر به دست بی اعتنایی رد نشود به باد استهزاء گرفتار می شود .

 چه ساعت ها بر باد رفته و اشکها بر خاک ، چه شعرها که کاغذ سوزانده و چه شورها که دل ، چه خون ها بر زمین نشسته و  چه دشنه ها که بر خون.
 که عشق پدید آید . که دستها بر گردن و بوسه ها بر لبان داغ بگذارند و فرهادها در تاریخ ماندگار شوند . تبرها تیز شوند که کوه بشکافند و دل نیز هم .
 عشق را چنین معنا کرده اند و چنین بسته اند دایره دل را به قلبی و به تیری !!!! که گویی تا دلبرکی را در کنج خلوتی به آغوش نکشی ، زندگی را نزیسته ای و یا تا محبتت را خرج عشوه ای نکنی به باد داده ای .

به نگاهی به نوشته ای و بیشتر به جنبشی !!! چه ساده زندگی را و بودن را سخت کرده اند .

دل بستن به قیمت  شکستن و به خاک وخون نشستن ، لایق عشق نیست که "عشق ، عشق می آفریند" .  
نفرت نمی زاید و جدایی نمی طلبد.

نگاه عاشقانه :
لیلی و مجنون دیروز ما که عشقشان آتش به آسمان می زد ، بر در دادگاه به دنبال طلاق که تو بی کلاسی و بی شعور و من چه و چه
دوستی که هر روز عشقی تازه می آفرید ، دل به زنی با 3 بچه بسته که حقیقتا عشق را خجل کرده .
مردکی مگان سوار به دنبال خانه ای برای صیغه اش که می گوید عاشقش هستم و قطعه ای طلا برای زوجه اش که می گفت عاشقش هستم .
زنی و بچه ای با سرفه ای که آسمان را خراش می دهد بر در بیمه به دنبال دکتری و البته نگران نباشید که عشق در مراجعه است هنوز.
زیر زمینی نمور و مردی با سر و همسری با لبخندی تلخ  به انتظار زمستان و باز هم البته .......
نظری خصوصی در وبلاگ و تهدید به دوری جستن از کسی که نه دیده ام و نه اصولا می شناسم که طرف می گوید مال من است !!!!
کنار دریا ، دلبرکان دریایی و مردمکان زمینی و دزذیدن عشق به خرج  بلوتوث و دعوایی  بر سر ، باز همان عشق و اینبار به زور چاقو


اینجا عشق ، اونجا عشق ، همه جا عشق ......
 سایتها ، همایشها و .... همه در باب عشق  در انواع مختلف با متدهای نوین و در بسته بندی های شرعی....

حقیقتا داره حالم به هم می خوره از بس این کلمه رو به کار بردم . من خودم شرمندم.......
ولی گیر کرده بود تو دلم وقتی دیروز یکی از دوستان که دانشجوی پزشکیه و  کلاس خانوادگیش خر رو از پا در میاره  جمله زیر رو بهم گفت :

" بیا یه زید واست ردیف کنم ، فاز میده مهندس ... تو اصلا برای چی زنده ای !!! خاک بر سرت "  . 


+ نوشته شده در 86/08/18ساعت توسط امیر |

ساعت 3.5 بود که از مشهد راه افتادیم ، نیشابور رو که پشت سر گذاشتیم در سبزوار به کلوچه ای قناعت کردیم ،سمنان ، ساعت 10بود و همه خسته و گرسنه ، تصمیم گرفتیم در سمنان بخسبیم تا جماعت پایتخت نشین رو بی خواب نکنیم .

نشد که بخوابیم و رفتیم تا تهران که ساعت 2:30 رسیدیم و هر کس به سویی تا صبح فردا .

نمایشگاه هم که به جز چند استثناء تکرار مکررات بود و ساعت 3 بود که به قصد دریا به دماوند رسیدیم .

به قصد سلامی به خانه عموی محترم رفتیم که قرار بود 20 دقیقه ای بیشتر طول نکشد ساعت 5 بعد از چای و ناهار و دوباره چای راه افتادیم (هر چند که مفت خوری طول زمان رو به دوستان هموار کرده بود.)

ساعت 9 شب بود و بابلسر و جایی برای استراحت در کنار دریا .

5 صبح ، سرمای سکر آوری که دلبری می کرد و نسیم شمال و عطر بهار نارنج . دریا رام و ساحل ساکت و خلوت . به آب زدم دل را و تن را .

و جای خدا هم خالی بود .

در برگشت سری هم به دوستی مشترک در گنبد زدیم و به دعوتش برای اولین بار به تماشای مسابقات اسبدوانی نشستیم و در نهایت جنگل بی یال و کو پال و بجنورد و ... تا دوباره مشهد و دوباره ..... .

و باز دلم که به هوای آن صبح صالح موج می زند ، باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را


6:30 بابلسر.

+ نوشته شده در 86/08/14ساعت توسط امیر |

سلام

یکی دیگه بچه دار میشه ، دردش رو ما می کشیم .
خانم یکی از همکارا که البته اونم همکاره  مونه پا به ماه بود و هر لحظه امکان ظهور پسر بچه موعود به روایت سونوگرافی می رفت. خلاصه خانم که در حال استراحت روی تخت و آقا هم که در کنار خانم به دنبال بخت و ما هم پیت به دست به دنبال سهم نفت  .
امیر جان این نسخه رو بگیر ......................................................... به روی چشم
مهندس غذا گرفتی ؟! ............................................................... .ببخشید می گیرم الان
دستت درد نکنه ، به دکتر هم یه سری بزن کارت داشت ...................... جانم ؟!!!! به خدا من حامله نیستم
امیر جان از موعد این قبضها داره می گذره ، پس کی پرداخت می کنی.... اون قبض رو بزنید تو سرم .چشم چشم
--------------------------------------------------------------------------
هفته گذشته وا قعا چه خوش گذشت .. آقازاده هم از شانس ما یه هفته ای تاخیر داشتن (ما فکر می کردیم فقط طیاره های این مملکت تاخیر دارن ، نگو طیاره های خدا هم ..... )
-----------------------------------------------------------------------------------------
اون عکس قبلی هم یه جورایی مربوط بود.
--------------------------------------------------------
شاید فردا برم تهران به بهانه دیدن نمایشگاه الکامپ و به نیت استراحت



+ نوشته شده در 86/08/07ساعت توسط امیر |



+ نوشته شده در 86/08/05ساعت توسط امیر |