کسی نبود سر به سرش بذاریم . گفتیم یه حالی به بچه های وبلاگی بدیم. به خاطر همین سر صبح نشستم قسمت پیوندها رو با یه برداشت شخصی و البته خیلی خلاصه به روز کردم . ---------------------------------------------------------------------------------------------------- در ضمن این کار اصلا دموکراسی بردار نیست و من هر چی دلم خواسته نوشتم . نمی دونم کسی رو از قلم انداختم یا نه ....
خستگی مفرط قدرت نوشتن همین چند خط رو هم از آدم می گیره .
فکر کنم اگه هزار ساعت هم بخوابم افاقه نکنه . فشار کاری وا قعا بد جوری فشار می یاره !!!
پروژه ای که قرار بوده 1 سال پیش نصب بشه هنوز سر و ته نداره ، طرف قرار داد هم که یکی از ارگان های
دولتی هست ، جرات پس گرفتن پروژه رو نداره چون نتیجه اولش زیر سوال رفتن مدیریت خودشونه
حالا فرض کن تو این گیر و دار یه نفر ساعت 3 بعد از ظهر زنگ بزنه و بگه : " امروز ساعت 4 امتحان میان ترم داریم "واقعا موندم ازش تشکر کنم یا فاتحه بخونم به احساس مسئولیتش ! و تازه سر امتحان استاده بهت گیر بده که تو اصلا کی هستی و داری به جای کی امتحان می دی ؟ نتیجه امتحان هم که خب مشخصه و بستگی به زحمت بچه ها داره .
الان 4 ماهی میشه که نرفتم خونه و بدجوری احساس خستگی میکنم. پ.ن :
طرف مورد منازعه نه مشاهده شده نه شناسایی ،اصلا شاید مورد مذکر باشه !!!
نظرات ....... هم مربوط به یکی از عزیزترین بستگانم هست که برام خیلی عزیز و محترمه .
خیلی سخته شروع کردن این مطلب و یا پیدا کردن جمله ای برای آغاز چرا که همه نوشته هایی ست برای هیچکس . و تازه اگر به دست بی اعتنایی رد نشود به باد استهزاء گرفتار می شود .
چه ساعت ها بر باد رفته و اشکها بر خاک ، چه شعرها که کاغذ سوزانده و چه شورها که دل ، چه خون ها بر زمین نشسته و چه دشنه ها که بر خون. که عشق پدید آید . که دستها بر گردن و بوسه ها بر لبان داغ بگذارند و فرهادها در تاریخ ماندگار شوند . تبرها تیز شوند که کوه بشکافند و دل نیز هم . عشق را چنین معنا کرده اند و چنین بسته اند دایره دل را به قلبی و به تیری !!!! که گویی تا دلبرکی را در کنج خلوتی به آغوش نکشی ، زندگی را نزیسته ای و یا تا محبتت را خرج عشوه ای نکنی به باد داده ای .
به نگاهی به نوشته ای و بیشتر به جنبشی !!! چه ساده زندگی را و بودن را سخت کرده اند .
دل بستن به قیمت شکستن و به خاک وخون نشستن ، لایق عشق نیست که "عشق ، عشق می آفریند" . نفرت نمی زاید و جدایی نمی طلبد.
نگاه عاشقانه : لیلی و مجنون دیروز ما که عشقشان آتش به آسمان می زد ، بر در دادگاه به دنبال طلاق که تو بی کلاسی و بی شعور و من چه و چه دوستی که هر روز عشقی تازه می آفرید ، دل به زنی با 3 بچه بسته که حقیقتا عشق را خجل کرده . مردکی مگان سوار به دنبال خانه ای برای صیغه اش که می گوید عاشقش هستم و قطعه ای طلا برای زوجه اش که می گفت عاشقش هستم . زنی و بچه ای با سرفه ای که آسمان را خراش می دهد بر در بیمه به دنبال دکتری و البته نگران نباشید که عشق در مراجعه است هنوز. زیر زمینی نمور و مردی با سر و همسری با لبخندی تلخ به انتظار زمستان و باز هم البته ....... نظری خصوصی در وبلاگ و تهدید به دوری جستن از کسی که نه دیده ام و نه اصولا می شناسم که طرف می گوید مال من است !!!! کنار دریا ، دلبرکان دریایی و مردمکان زمینی و دزذیدن عشق به خرج بلوتوث و دعوایی بر سر ، باز همان عشق و اینبار به زور چاقو
اینجا عشق ، اونجا عشق ، همه جا عشق ...... سایتها ، همایشها و .... همه در باب عشق در انواع مختلف با متدهای نوین و در بسته بندی های شرعی....
حقیقتا داره حالم به هم می خوره از بس این کلمه رو به کار بردم . من خودم شرمندم....... ولی گیر کرده بود تو دلم وقتی دیروز یکی از دوستان که دانشجوی پزشکیه و کلاس خانوادگیش خر رو از پا در میاره جمله زیر رو بهم گفت :
" بیا یه زید واست ردیف کنم ، فاز میده مهندس ... تو اصلا برای چی زنده ای !!! خاک بر سرت " .
ساعت 3.5 بود که از
مشهد راه افتادیم ، نیشابور رو که پشت سر گذاشتیم در سبزوار به کلوچه ای قناعت
کردیم ،سمنان ، ساعت 10بود و همه خسته و گرسنه ، تصمیم گرفتیم در سمنان بخسبیم تا
جماعت پایتخت نشین رو بی خواب نکنیم .
نشد که بخوابیم و
رفتیم تا تهران که ساعت 2:30 رسیدیم و هر کس به سویی تا صبح فردا .
نمایشگاه هم که به
جز چند استثناء تکرار مکررات بود و ساعت 3 بود که به قصد دریا به دماوند رسیدیم .
به قصد سلامی به
خانه عموی محترم رفتیم که قرار بود 20 دقیقه ای بیشتر طول نکشد ساعت 5 بعد از چای
و ناهار و دوباره چای راه افتادیم (هر چند که مفت خوری طول زمان رو به دوستان
هموار کرده بود.)
ساعت 9 شب بود و
بابلسر و جایی برای استراحت در کنار دریا .
5 صبح ، سرمای سکر
آوری که دلبری می کرد و نسیم شمال و عطر بهار نارنج . دریا رام و ساحل ساکت و خلوت
. به آب زدم دل را و تن را .
و جای خدا هم
خالی بود .
در برگشت سری هم به
دوستی مشترک در گنبد زدیم و به دعوتش برای اولین بار به تماشای مسابقات اسبدوانی
نشستیم و در نهایت جنگل بی یال و کو پال و بجنورد و ... تا دوباره مشهد و دوباره ..... .
و باز دلم که به
هوای آن صبح صالح موج می زند ، باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
یکی دیگه بچه دار میشه ، دردش رو ما می کشیم . خانم یکی از همکارا که البته اونم همکاره مونه پا به ماه بود و هر لحظه امکان ظهور پسر بچه موعود به روایت سونوگرافی می رفت. خلاصه خانم که در حال استراحت روی تخت و آقا هم که در کنار خانم به دنبال بخت و ما هم پیت به دست به دنبال سهم نفت . امیر جان این نسخه رو بگیر ......................................................... به روی چشم مهندس غذا گرفتی ؟! ............................................................... .ببخشید می گیرم الان دستت درد نکنه ، به دکتر هم یه سری بزن کارت داشت ...................... جانم ؟!!!! به خدا من حامله نیستم امیر جان از موعد این قبضها داره می گذره ، پس کی پرداخت می کنی.... اون قبض رو بزنید تو سرم .چشم چشم -------------------------------------------------------------------------- هفته گذشته وا قعا چه خوش گذشت .. آقازاده هم از شانس ما یه هفته ای تاخیر داشتن (ما فکر می کردیم فقط طیاره های این مملکت تاخیر دارن ، نگو طیاره های خدا هم ..... ) ----------------------------------------------------------------------------------------- اون عکس قبلی هم یه جورایی مربوط بود. -------------------------------------------------------- شاید فردا برم تهران به بهانه دیدن نمایشگاه الکامپ و به نیت استراحت