تبليغاتX
در بزم و رزم زندگي - شوفری با مهندسی معکوس
سلام

هفته قبل بنا شد از طرف شرکت جهت ارائه یک تجربه جدید نرم افزاری بریم اصفهان . در همین راستا منشی محترم تمام تلاش خودشون رو جهت اخذ بلیط های رفت و برگشت به همراه محل اسکان به کار گرفت که البته جای خالی مغز فقط منجر به رزرو بلیط رفتن شد .

بماند که رفتیم و البته بدک هم نگذشت تا موعد رفتن که بی خیالی ذاتی بنده و البته جای خالی اندکی خرمالو دستمان را در گرفتن بلیط برگشت در حنا گذاشت ....

ترمینال "ساعت ۵ عصر "   :

بنده با کلی ناز و کرشمه : عزیزم صندلی خالی هستن خدمتون . بنده از نعمت داشتن بلیط محرومم

عزیز دلم آقایه رارنده با دستی به بیلستان (گلستان سبیل بود وامونده )  : بوفه هست داداش

بنده ایندفه با تریپ آب منگلی : نه دایی .. صندلی اگه هست ایشینیم..

آقای رارننده : در حال خاروندن آن جای مبارک که بیشتر به بیل زدن می مانست اصلا زحمت ارائه جواب هم نفرمودن

 

حدود نیم ساعتی نا امیدانه به دنبال مرکبی جهت طی طریق بودم که همون اتوبوس قبلی با بوقی که بیشتر شبیه بوق تایتانیک بود پشت سرم زد روی ترمز

راننده با ملاحت خاصی از پنجره فریاد زد : صندلی بغل هست طلبه ای بپر بالا

بنده هم با طلبگی خاصی اقدام به پرش نمودم و اینگونه  بود که تا صبح جواد یساری و عقیلی (به ازای هر آهنگ ۱۰ بار) گوش کردیم . چای سگی پشگل نشان با طعم خوش تریاک نوشیدیم . از نامرتی جاده و مردانگی شهیدان جاده گفتیم و شنیدیم ......   و خلاصه شاگرد شوفری کردیم جون داداش !!!

 

 

+ نوشته شده در 86/12/13ساعت توسط امیر |